تبلیغات
عاشقانه های من - مطالب مهدی امینی
 
عاشقانه های من
دوشنبه 9 فروردین 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

بوی نان تازه میخواهد دلم

لحظه ای بامزه میخواهد دلم

گوشه سفره تو باشی و عسل

چای هل با طعم ناب یک غزل

صبح عاشق با لب معشوقه اش

خنده ها، تا محو چال گونه اش

جای میز و صندلی، آغوش گرم

بوسه محکم نه ،فقط آرام و نرم

لقمه ها از دست تو با عشق و ناز

شانه ها هم سطر و دلها هم طراز

به چه شیرین میشود این زندگی

چون تو باشی و من و دلدادگی

#احسان_حق_شناس






نوع مطلب :
یکشنبه 8 فروردین 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

بهشت یعنی یك موسیقی ملایم باشد

تو اینجا باشی

سرت روی پایم

دست راستم لای موهایت

و دست چپم در حال

نوشتن #شعر

اما صبر كن...

من كه چپ دست نیستم

مهم نیست،

تا آن روز تمرین میكنم،

اولویت همیشه با موهای توست...!

#عباس_معروفی






نوع مطلب :
چهارشنبه 26 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
به آغوش تومحتاجم
برای حس آرامش
برای زندگی با تو
پر از شوقم پر از خواهش
به دستای تو محتاجم
 برای لمس خوشبختی
 واسه تسکین قلبی که
 براش عادت شده سختی
به چشمای تو محتاجم
واسه تعبیر این رویا
"که بازم میشه عاشق شد تواین بی رحمی دنیا"
به لبخند تو محتاجم
که تنها دلخوشیم باشه
بزار دنیای بی روحم"به لبخند تو زیباشه"




نوع مطلب :
سه شنبه 25 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
این عطر را
که به تنت میزنی
موسیقی آرامی ست
با امضای خاص ❤️ " تو " ❤️ ...
که جعلش 
محال است ...!!!




نوع مطلب :
شنبه 15 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

نه فقط از تو اگر دل بکنم می‌میرم

سایه‌ ات نیز بیفتد به تنم می‌میرم

بین جان من و ...

پیراهن من فرقی نیست

هر یکی را که برایت بکنم می‌میرم

برق چشمان تو از دور مرا می‌گیرد

من اگر دست به زلفت بزنم می‌میرم

بازی ماهی و گربه است نظربازی ما

مثل یک تُنگ شبی می‌شکنم می‌میرم

روح ِ برخاسته از من ،

........... ته این کوچه بایست

بیش از این دور شوی از بدنم ،

می‌میرم ...





نوع مطلب :
چهارشنبه 12 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
صبح است غزل بار کنم نوش کنیم؟
یا چای بیاورم بنان گوش کنیم؟

باز ای الهه نازم خوش آمدی
بی وعده دمی عشق درآغوش کنیم؟





نوع مطلب :
سه شنبه 4 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

قرار بود مرا جاده با تو جور کند ...

نه اینکه از تو مرا ...

لحظه لحظه دور کند .!

تو بى من آمده بودى ،

ولى قرار نبود ...

از این مسیر فقط یک نفر عبور کند .

" دچار آبى دریاى بیکران " ام و ...

......... عشق ،

خدا کند که مرا ماهى صبور کند .

نَمى از این همه باران ...

در آسمان تو نیست ،

مگر به فکر من این ابرها خطور کند .

ببین ...!

من از دل تاریک غار تنهایى ،

گریختم که مرا نور عشق کور کند .

بس است هرچه کشیدم ...!

دلم نمى خواهد ...

کتاب خاطره ام را کسى قطور کند .

دوباره از دل تنگم قطار مى گذرد ،

که کوه عشق مرا ...

... خالى از غرور کند .

قطار مى گذرد تا هزار خاطره را ...

بیاورد جلوى چشمم و مرور کند .

چقدر جاده حقیر است ...!

شاید آمدنت ،

من و تو را ...

بیش از اینکه هست ، دور کند .






نوع مطلب :
سه شنبه 4 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

هنوز هم همانم ،

همان که ...

تمام دنیا را زیر و رو میکرد ،

کوچه ها ...

کتاب ها ...

فیلم ها ...

همه را مى گشت ...

می گشت تا ...

کلمه ای مناسبِ کلمه ی قبلی پیدا کند ...

مى گشت تا کلمه هایش ، شعر شوند .

هنوز همانم ...

هنوز همانی ؟؟؟

هنوز منتظر هستی که بخوانیشان ؟؟؟

اگر همانی ؟

بلند شوم ،

کفش هایم را واکس بزنم ،

به قول پدرم ... کمر همت را ببندم ،

تمام شهر را بگردم ،

بگردم ...

تا کلمه ها را پیدا کنم .

بگردم تا یک شعر برایت بنویسم ...

تو اگر منتظر خواندنشان هستی ،

از زیر سنگ هم شده باشد ...

پیدایشان می كنم .

تو ،

منتظر هستی ؟؟؟

هنوز ... همانی ؟؟؟

من که ... هنوز همانم .

هنوز همانی ؟؟؟

یا تو هم عوض شده ای ؟!






نوع مطلب :
سه شنبه 4 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

غزلی نوشته مجنون ،

برسد به دست لیلی ...

نَفَسم بگو کجایی ؟

که ستاره ی سهیلی ؟!

دو سه خط گلایه دارم ،

که به عرض میرسانم ...

من و میل اینچنینی !!!

تو چرا بدون میلی ؟!!!

همه شب به انتظارت ،

غزلی سروده ام تا ...

تو یِ بی وفا بدانی ،

که دلم گرفته ! خیلی .

تو که پیش من نباشی ،

همه ی دار و ندارم ...

قلمی ... دفتر شعری ،

دو سه واژه ی طُفیلی .

تو نماز نیمه شبها ...

تو نیایشی ، نه شعری ...

تو شبیهِ یک دعایی ،

که مقدسی .................... کُمیلی ...

من و پای لنگ شعرم ،

تو بگو چگونه روزی ...؟

برسد به گَرد پایت ،

که قطارِ روی ریلی .

نکند خبر نداری ؟!!!

نَفَسم ... بیا که کار از ،

غزل و گریه و هق هق ،

به خدا گذشته ... سَیلی .

که ز گونه های خیسم ،

همه شب چنان روانی ،

که نهار سرنوشتم ،

شده نوش جانِ لیلی ...






نوع مطلب :
سه شنبه 4 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

من و تو ،

نم نم باران و نگو ! وای خدا

چاییِ داغ دو فنجان و ...

نگو ! وای خدا

پشت یک پنجره و ...

شُرشُر باران و کمی ،

عطر شب بوی پریشان و ...

نگو ! وای خدا

جای دست تو ...

که از شیشه زدوده ست بخار

و تماشای درختان و ...

نگو ! وای خدا

قطره ها بر سر شیشه ،

همگی رقص کنان ...

نرم و آهسته و غلتان و ...

نگو ! وای خدا

لحظه ای خیس شدن ،

خاطره انگیز شدن ،

پا به پای تو و باران و ...

نگو ! وای خدا

هُرم آغوش تو و سردی باران ،

چه شود !

لبِ چون غنچه ی خندان و ...

نگو ! وای خدا

هوس ...

بوسه ای از کنج لب یخ زده ات

آتش حیله ی شیطان و ...

نگو ! وای خدا

بوسه ای داغ ،

به سنگینی احساس گناه ...

لحظه ای بعد پشیمان و ...

نگو ! وای خدا

بغض سنگین من و ...

گریه ی پنهانی تو ،

خیسیِ سطح خیابان و ...

نگو ! وای خدا ...






نوع مطلب :
سه شنبه 4 اسفند 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

با دل دیوانه من ...

یار باشی محشراست

من بیایم خانه ات ،

بیدار باشی محشراست

کرده باشی خویش را پنهان ...

کنار پنجره

وای اگر مشتاق این دیدار باشی ،

محشر است

بوسه هی از من بگیری ،

از سر شب تا سحر

بشمری و غرق استغفار باشی

محشر است

چشم های تو جهنم ،

بوسه های تو بهشت

دوزخ آغوش من را یار باشی ...

محشر است

دوست دارم ،

مثل پروانه بگردم دور تو

تو شبیه مرکز پرگار باشی

محشر است

من به قصد فتح چشمانت بیایم ،

سخت نیست

صخره ای ناممکن و دشوار باشی ،

محشر است





نوع مطلب :
سه شنبه 27 بهمن 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
لبانم ....

همیشه برایت سلامی نو دارند ....

و آغوشم چشمی...

که فقط به روی تو باز میشود !





نوع مطلب :
چهارشنبه 21 بهمن 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

میشود ترمه بپوشی و دلم را ببری

کل احساس مرا یکسره یغما ببری

میشود خنده کنی عشق کنم گل بانو

با تبسم تو مرا حالت اغما ببری ....

میشود لیلی من باشی و مجنون بشوم

ثانیه ثانیه من را تو به رؤیا ببری ....

صورتت ماه منو گیسوی تو لیل من است ....

دارد امکان که مرا زود به یلدا ببری ....

مژه ات ساحل و آن آبی چشمت دریا ....

میشود قایق من را تو به دریا ببری؟؟؟؟!!!

جاده ی خط لبت ختم به شهر عشق است

میشود بوسه ی من را تو به آنجا ببری؟!

میشود وقت صدا کردن اسمم بانو!

آخرش بیست و شش حرف الفبا ببری؟!

کردی دیوانه ام و رو به جنون آوردم ....

باید امروز مرا وادی صحرا ببری.!!!!






نوع مطلب :
یکشنبه 18 بهمن 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

من خراب نگه نرگس شهلای توام

بی خود از باده‌ی جام و می مینای توام

تو به تحریک فلک فتنه‌ی دوران منی

من به تصدیق نظر محو تماشای توام

می‌توان یافتن از بی سر و سامانی من

که سراسیمه‌ی گیسوی سمن‌سای توام

اهل معنی همه از حالت من حیرانند

بس که حیرت‌زده‌ی صورت زیبای توام

تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است

بس که شوریده‌دل از لعل شکرخای توام

مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست؟

من که افتاده‌ی بالای دلارای توام

سر مویی به خود از شوق نپرداخته‌ام

تا گرفتار سر زلف چلیپای توام

بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد

مو به مو با خبر از عالم سودای توام

زیر شمشیر تو امروز فروغی می‌گفت

فارغ از کشمکش شورش فردای توام

#فروغی





نوع مطلب :
یکشنبه 13 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

عشق یعنی انقلاب چشم تو

نازها و عشوه ها و خشم تو

عشق یعنی جنگ باد و دست من

رقص زلف تو به ساز مست من

عشق یعنی آتش لبهای تو

لب گرفتن از لب صهبای تو

عشق یعنی بیقراریهای نی

شور ساز و ساغر و مینای می

عشق یعنی زخمه بر دریای خون

دل سپردن تا به سر حدّ جنون

عشق یعنی بندگی ، آوارگی

مشق شبهای تو با دلداگی

عشق یعنی جان به کف دیوانه وار

تا نهایت اشک و آه و انتظار





نوع مطلب :
پنجشنبه 3 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

برایم عشوه کن ، اما بغل کن

به قول و وعده های خود عمل کن

بدوزان لب به لبهایم عزیزم

مرا مهمان کندویِ عسل کن





نوع مطلب :
چهارشنبه 2 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
زنگ بعد،

در زندگی خصوصیم با تو،

دیکته داریم..

مرا از نوشتن قُسطَنطَنیه نترسان!

من

تمامِ قوس های تنِ تو را بلدم




نوع مطلب :
چهارشنبه 2 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
دِلْ به دِلَْبر دادم و ،دلدار ،دلْ را ، دلْ ندید
دلْ به دلبر دلْ سپرد ،دلدار ،پا از دلْ کشید
دلْ به دنبال دِلَشْ ،دلْ دلْ کنان ، دلْخونِ دل ْ
دلْ ز دلبر خواستم ، دلبر ،دلْ از این دلْ برید
دلْ شکست و ، تیره روزی شد ، نصیب دلْ ، دِلا
دلْ در آتش سوخت ،دلبر ، بی مهابا شد ، پرید
حالْ ، دِلْ ماند و ، غم دِلْدار و ، اینْ دِلْداده ، آهْ
داده دِلْ ، این دِلْ ، دِلِ دلْدار ، مُفتْ این دِلْ خرید
دل شکست ، دلبر بریدْ و ، دِلْ ز دلبر سوخت ، دلْ
دِلْ بماند و ، یاد دِلدار و ،  دلِ بی دل ْ




نوع مطلب :
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
طلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

کمر کوه کم است از کمر مور این جا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست




نوع مطلب :
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
یک بار هم به خاطر من یک غزل بخوان!
حتی اگــر شده غـزلـــی مبتذل بخوان

بــا مطلعی کـــــه خــــوب مــرا مبتلا کند
از چشمهای وحشی رنگ عسل بخوان!

غیرت نشان بده! بـرو تا آسمان و بعد
از بوسه های صورتی محتمل بخوان!

در آسمان بمان و در آن غربت عزیــز
از زهره ات بگو و برو در زحل بخوان!

کاری بکن که عاشقی ات جلوه گر شود
شعری بــه نــام پیرهنی در بغل بخوان!

تا مردم تمام جهــــان بـا خبـــــر شوند
شعر مرا به صورت ضرب المثل بخوان!




نوع مطلب :
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
حکم لبهای شما در دین ما اینگونه است

دیدن آن مستحب، بوسیدنش از واجبات



رفتی و باقیست رنگ قرمزی روی لبم

از لب سرخت، به رسم " باقیات الصالحات "




نوع مطلب :
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
لب به لب های تو و....ای وای غوغا می شود
آسمان می ترکد و آشوب برپا می شود

از لبان بسته ام با مُهر لب هایت ببین
صرف فعل دوستت دارم چه زیبا می شود

در کنارم استکان و دست من در دست توست
تا سحر بیدار بنشینیم اِحیا می شود

تا تو هستی و غزل من عاشقت هستم ولی
وعده های بی خودت امروز و فردا می شود

من عذابم با تو تا روز قیامت هم بجاست
پرده بردارم ز دردم موج دریا می شود

نازخاتون منی از صد هزاران سالِ پیش
بوی جوی مولیانم در تو پیدا می شود




نوع مطلب :
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
ای تو الهام غزل های دل خسته ی من
روشنی بخش دل تیره ی سر گشته ی من

ای نگاهت شده یادآور شمشیر مغول
تیزی چشم تو و دیده ی خون بسته ی من

ای نماز من از آن قبله ی نورانی تو
سبزی چشم تو شد پرتو گلدسته ی من

به تو پیوسته از این شور درون نغمه ی دل
شوق تکرار تو هر قافیه، پیوسته ی من

ای گل سرسبد دیده ی من چهره ی تو
با تو بیدار شد این بخت فروخفته ی من

لحظه ای آینه بردار و به خود خیره بشو
تا بدانی چه رسد بر دل آشفته ی من

شاید از دیدن این کهنه غزل شکوه کنی
دل خوشم چشم تو اما شده آغشته ی من




نوع مطلب :
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

عشوه‌هایت مست مستم می‌کند

خنده‌هایت بت‌پرستم می‌کند

حرف‌هایت بوی باران می‌دهد

آرزوهای مرا جان می‌دهد

چشم‌هایت جام لبریز از شراب

می‌برد از دل قرار و صبر و تاب

برق چشمت شعله فانوس عشق

آه تو طوفان اقیانوس عشق

با تو هر شب غرق رویا می‌شوم

همچو قطره محو دریا می‌شوم

در نگاهت حرف‌های صد کتاب

شوق وصلت می‌برد از دیده خواب.....





نوع مطلب :
دوشنبه 30 آذر 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

شبی باران..

شبی آتش..

شبی آئینه و سنگم..!

شبی از زندگی سیرم،

شبی بامرگ می جنگم...!!!

توآتش میشوی بر خرمن احساس تنهاییم...

تو را با هر نفس می بویم اما...

باز دلتنگم..!!!





نوع مطلب :
دوشنبه 30 آذر 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

خیمه بزن بر قلب من،صاحب این خانه تویی

مستم کن از جام لبت،ساقی و پیمـانه تویی

آغوش سردم را ببین،محتاج دوزخ توام

روشن نما چشم دلم،خورشید کاشـانه تویی

بر تخت ملک دل نشین،تا که شوی سلطان من

این بارگاه و کاخ توست،لایق شاهـانه تویی

با عشق تو ای دلبرم،جنت نخواهم من دگر

هم دین و هم دنیـای من،بهشت جانانه تویی

#مولانا





نوع مطلب :
دوشنبه 30 آذر 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

امشب شده یلدا و من و یار و کنارش

یک باده بنوشم ز دو چشمان خمارش

یک چند تفأل بزنم با می و مستی

وز جام شرابش بشوم عاشق زارش

در جمع رقیبان و حریفان به دو بوسه

از شهد لبانش بشوم باده گسارش

با بیت و غزل قافیه سازم زدو ابرو

یک شعر سرایم من از آ ن باغ انارش

درمیکده ام ساقی و آن پیر خرابات

گفتا سخن از چهره خوش رنگ بهارش

حافظ چو.مرا دید چنین مست و غزل خوان

رندانه سخن راند از آ ن قد چنارش

گفتا به من او، جانب این عشق نگهدار

لیکن نرسد دست تو بر دام و شکارش





نوع مطلب :
دوشنبه 30 آذر 1394 :: نویسنده : مهدی امینی

اولین بار که گفتی نفسم!!.. یادت هست؟

نفسم داشت تو را در دل خود جا می داد

یا همان بوسه که از روی لبانم چیدی

به خدا طعم انار شب یلدا می داد....





نوع مطلب :

ای لبت باده‌فروش و دل من باده‌پرست

جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست

تنم از مهر رخت موئی و از موئی کم

صد گره در خم هر مویت و هر موئی شست

هر که چون ماه نو انگشت‌نما شد در شهر

همچو ابروی تو در باده‌پرستان پیوست

تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق

می پرستی که بود بی خبر از جام اَلَست

تو مپندار که از خودخبرم هست که نیست

یا دلم بسته‌ی بند کمرت نیست که هست

آنچنان در دل تنگم زده‌ئی خیمه‌ی انس

که کسی را نبود جز تو درو جای نشست

همه را کار شرابست و مرا کار خراب

همه را باده بدستست و مرا باد بدست





نوع مطلب :
شنبه 30 آبان 1394 :: نویسنده : مهدی امینی
راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی...
آنجا که روی از خود ، آنجا که به خود آیی...

هر جا که سری بردم در پرده تو را دیدم... 
 تو پرده نشینی و من گمشده هر جایی...

بیدار تو تا بودم رویای تو می دیدم...
بیدار کن از خوابم ای شاهد رویایی...

از چشم تو می خیزد هنگامه ی سر مستی...
وز زلف تو می زاید انگیزه ی شیدایی...

هر نقش نگارینت چون منظره ی خورشید... 
مجموعه ی لطف است و منظومه ی زیبایی...

چشمی که تماشاگر در حُسن تو باشد نیست...
در عشق نمی گنجد این حُسن تماشایی...




نوع مطلب :


( کل صفحات : 34 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
: در گوگل محبوب میکنم
جهت حمایت از عاشقانه های من روی +1 کلیک کنید