تبلیغات
عاشقانه های من - مطالب مهدی امینی
 
عاشقانه های من
یکشنبه 16 آبان 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

گاهی خدا به انسان میگوید:
من خانه هستم .., در بزن,
با هم چای میخوریم وگپ میزنیم

تو سبک میشوی ..و..
و من نظرم را در مورد تو عوض میکنم
وکاری میکنم تا دلت گرم شود.
لازم نیست سر سجاده نماز باشی
می توانی همانطورکه در حال
چای خوردن هستی با من حرف بزنی.
یا..همانطور که در حال گوش دادن به موسیقی هستی
من هم از موزیک خوشم می آید .
خودم به انسانها آموزش داده ام بنوازند,
به بعضی از آنها الهام کردم
چگونه سازهای متفاوت بسازند
و نغمه های شورانگیز از آن بیرون بکشند,
با رقص هم مخالف نیستم.
ببین پروانه ها چگونه میرقصند.
گل در حال رقص است
ابرها در حال رقصند.
به کودکان نگاه کن, پاک ومعصومند و مدام در حال رقصند.
گاهی خدا میگوید:مزاحم نیستی
در بزن با هم یک چای بنوشیم و گپ بزنیم ...
جلوی من حرکت نکن من پیروی نمی کنم,
پشت سر من حرکت نکن,
من رهبری نمی کنم
تنها کنارم قدم بزن و دوستم باش.





نوع مطلب :
یکشنبه 16 آبان 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
یک روز از خواب بیداری می شوی نگاهی به تقویم می اندازی !
نگاهی به ساعتت ،
و نگاهی به خودِ خودت در آینه ،
و میبینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست ....
لباس های اتوکشیده غبار گرفته مهمانی ات را از کمد بیرون می آوری
گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری و به سر و روی خودت می پاشی
ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی و خرج خودت می کنی
یک روز از خواب بیدار می شوی 
و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه می گویی : صبح بخیر عزیزم وقت کم است، لطفاً مرا بیشتر دوست بدار ...
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی
بدترین بدهکاری ، بدهکاری به قلب مهربان خودت .....
و هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست .... !




نوع مطلب :
شنبه 15 آبان 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

تو خوب ِ مطلقی ؛

مـَن خوب ها را با تو می سنجم

بدین سان بعد از این

"خوبی" عیاری تازه خواهد یافت !






نوع مطلب :
شنبه 1 آبان 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
این هوا را میبینید؟
نه سرد بودنش معلوم است نه گرم بودنش...
آدم میماند لباس های گرمش را از ته کمد بیرون بکشد
یا با همان لباس های تابستانی اش سر کند...
نتیجه ی این بلاتکلیفی هم چیزی جز سرما خوردگی های وحشتناک نیست...
دوست داشتن های ما هم چیزی شده شبیه این حالِ بلاتکلیف هوای پاییزی.
نه درست و حسابی میمانیم
نه مثل آدم از زندگی شان میرویم.
نه عاشقیم نه دوستِ صمیمی،
یک 
"بلاتکلیفیم"
یک "دوستِ معمولی"...
حالا نتیجه ی این دوست داشتن های بلاتکلیف چه باشد 
خدا میداند...





نوع مطلب :
یکشنبه 25 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

هروقت برای آشتی آمدی

گلویت را صاف کن

جمله ات را با یک "دوستت دارم" شروع کن

یا مثلن "چقدر دلم برایت تنگ شده"

زن ها قرار نیست

سرداران جنگ باشند

یک "دروغ کوچک" کافیست






نوع مطلب :
یکشنبه 25 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

دوباره سیب و غزل ،

........ من گناه مى خواهم .

دلى دچار تو و سر به راه ،

مى خواهم .

دوباره اینكه ...

تو حوا شوى و من آدم .

و باز ...

لذت یك اشتباه ، مى خواهم .

همیشه چشم تو را ...

............. شاعرانه مى دیدم .

كه با تو من غزلى رو به راه ،

مى خواهم .

پناه خستگی من !

........ بمان و با من باش .

میان این همه طوفان ،

پناه مى خواهم .

تو عاشقانه ترین ركعت ...

غزل هستى

براى خواندن تو ...

قبله گاه مى خواهم .

دوباره ...

وسوسه ناز چشم تو بر پاست .

دوباره سیب و غزل ،

..................... من گناه می خواهم





نوع مطلب :
یکشنبه 18 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
در من
دیوانه ای جا مانده
که دست از
دوست داشتنت بر نمی‌دارد ...
با تو قدم می‌زند
حرف می‌زند
می‌خندد
شعر می‌خواند
قهوه می‌خورد
فقط نمی‌تواند
در آغوش بگیردت ...

به گمانم
همین بی آغوشی
او را
خواهد کشت ...





نوع مطلب :
شنبه 17 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
زﻥ ،، ﺑﺎﻡ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻮﺍﺧﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺑﺮﻭﯼ
"ﺁﺳﻤﺎﻥ " ﺍﺳﺖ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ

ﺳﯿﮕﺎﺭﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﺑﮑﺸﯽ ﻭﺗﻤﺎﻣﺶ ﮐﻨﯽ
"ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ" ﺍﺳﺖ ﺍﻭﺭﺍ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ

ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﺟﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ
" ﮐﺘﺎﺏ" ﺍﺳﺖ ﺍﻭﺭﺍﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ

ﺍﻭﯾﮏ"ﺯﻥ" ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ "ﻣﺮﺩ" ﺑﺎﺵ...فقط برای او باش...فقط برای یک نفر.... 




نوع مطلب :
شنبه 10 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

گاهی رابطه ت را زمین بگذار

و تا می توانی فاصله بگیر

دست بزن زیر چانه ات و از دور تماشا کن

تحلیلش کن

ببین اصلاً ارزش دارد برگردی دوباره ....؟

گاهی آنقدر غرق می شویم در رابطه هایمان

که کور‌ می‌شویم

کر‌ می شویم ...


فاصله همیشه هم بد نیست !





نوع مطلب :
چهارشنبه 7 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
نبودی در دلم انگار طوفان شد ،
چه طوفانی !
دو پلکم زخمی از شلاق باران شد ،
چه بارانی ...

صدایت کردم و ...
سیبی به کف با دامنی آبی
وزیدی بر لب ایوان و ،
ایوان شد چه ایوانی !

نبودی بغض کردم ... حرف ها را ،
خودخوری کردم
دلم ارگ است و ارگ از خشت ،
ویران شد ........ چه ویرانی !

گَوزنى پیر ...
بر مهمان سرای خانه ی خانی
به لطف " سرپُری تک لول " مهمان شد ،
چه مهمانی !

یکی مثل من بدبخت ...
در دام نگاه تو ،
یکی در تنگی آغوش زندان شد ،
چه زندانی !

هلا ای پایتخت پیر ،
تای دسته دارت کو ؟؟؟
بگیرد دست من را آه ، 
" طهران " شد چه " تهرانی "

پس از یوسف تمام مصریان گفتند :
عجب مصری !!!
بماند گریه هم سوغات کنعان شد ،
چه کنعانی !

من از " سهراب " بودن ،
زخم خوردن قسمتم بوده ...
برو " گرد آفریدم " فصل پایان شد ،
چه پایانی ...





نوع مطلب :
چهارشنبه 7 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

ما دو پیاله ایم که لبریز باده ایم

این دو پیاله را به ملک هم نداده ایم

تا وقت میکنیم حسینیه می رویم

ما سالهاست شیعه ی گریان جاده ایم

با هر سلام صبح به آقای بی کفن

انگار روبروی حرم ایستاده ایم

با رعیتی خانه ی ارباب با وفا

احساس میکنیم که ارباب زاده ایم

شکر خدا که نان شب ما حسین شد

ممنون لطف مادر این خانواده ایم

بال ملائک است که ما را میاورد

یعنی سواره ایم اگر چه پیاده ایم

داریم با حسین_حسین پیر میشویم

خوشحال از این جوانی از دست داده ایم







نوع مطلب :
چهارشنبه 7 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

برای تو

کم نمیگذارم ازبوسهایم

مگر میشود

توراداشت ومعنی خساست رالمس کرد

تو

ولخرجی خداهستی برای من

منم شکرگذار دست ودلبازیه

معبودعاشقانهایم

تمام عشق رادرتمام توخلاصه میکنم





نوع مطلب :
سه شنبه 6 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

وقتی که در نماز نِشستن قیام شُد،

وقتی تـــمامِ من به تمامَن تـمام شُد،

وَقتی شِکَست بُغض و غُرورَم گِلایه کرد

وَقتی که گُفت و گــــوی دِلَـم بی کَلام شُد

شَستَم خبر دهد که چه آمد به روزِ من

وقتی جَــوابِ جَـهلِ تو با آن سـلام شُد

با رَفتَنَت دوباره خودَم را شِناختَم؛

وَقتی که با خودَم، خودِ مَن هَم کَلام شُد

دیوانه خوانده اند مَرا عاقِلان شَهر

دیوانه نیست عاشِق اگر سَرد و رام شُد

روزی نَظَر به روی تو بَر ما حَلال بود

با رَفتَنَت حَلالِ خُدا هَم حَرام شُد





نوع مطلب :
دوشنبه 5 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
تیزی گوشه‌های ابرویت 
پیچ و تاب قشنگ گیسویت 
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت 

آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت 
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت 

آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست 
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست

آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو

آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری 
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری

آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون 
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر !... نگفتمت خاتون !

آخرش کار می‌دهی دستم






نوع مطلب :
یکشنبه 4 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

بیچاره پاییز ...

دستش نمک ندارد...

این همه باران به آدم ها میبخشد،

اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند.

خودمانیم ...

تقصیر خودش است ؛

بلد نیست مثل " بهار" خودگیر باشد

تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و

با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد ...

سیاست " تابستان " را هم ندارد

که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد

ولی از پشت خنجری سوزناک بزند

بیچاره .....

بخت و اقبال " زمستان " هم نصیبش نشده

که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد !

او " پاییز " است

رو راست و بخشنده ...

ساده دل

فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای

آدم ها بریزد،

روزی ؛

جایی ؛

لحظه ای ؛ از خوبی هایش یاد میکنند ...

خبر ندارد آدم ها رو راست بودن

و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند ...

یکی به این پاییز بگوید

آدم ها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای ...

دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی

برگ هایت میگذارند و میگذرند ...

تنها یادگاری که برایت میماند

" صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست "





نوع مطلب :
این یک پیغام کاملا اشتباهیست !
برای شما ...
برای شمایی که :
چند وقتیست حالم را نمیپرسی !!!

[ تو كه نمیپرسى ، ! ]
اما من ...
من اشتباهى ...
اشتباهى ...
مى دانى ؟!!!
اشتباهى دارم به تو فكر مى كنم ...
و نقشه مى كشم كه ه ه  ... ك
برای این که ...
مثلا اشتباهی حالت را بپرسم ...
اشتباهی بگویم ،
چقدر آن عطرت ... خوب بود ، 
آآآخ ..........
از آن عطر که هوش از سر آدم میبرد ...
بگویم که ........
اشتباهی گه گاهی ،
خوابت را هم میبینم ،
من حتی هنوز هم اشتباهی
 دوستت دارم !
گاهی اشتباهی یادت می افتم ،
اشتباهی دل تنگت می شوم ...

من ...
چه کنیم با این همه اشتباه !!!





نوع مطلب :
شنبه 3 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
دوباره شروع می شود
باران های تند
چتر های باز
دلشوره های خیس خورده ،
پشت چراغ های قرمز
فال های نم کشیده
انار های سرخ
نارنگی های سبز 
دوباره شروع می شود
روزهای نصفه نیمه
شب های بی پایان 
عطر قهوه های تلخ کنج کافه ها
نیمکت های خط خطی 
ایستگاه های شلوغ
ترافیک های صبور 
شروع دوباره ی زندگی ... 
پر از بوی برگ ،
بوى خاک ،
بوی عشق
سلام
به پاییز 





نوع مطلب :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
پیش از آنکه پاییز 
آخرین پنجره ات را از من بگیرد ...
پیش از آنکه تابستان
چشم هایش را ببندد ...
فصل را نگه دار ..
تقویمت را ورق نزن ..
من انگور شهریورم ،
خواهم رسید ...





نوع مطلب :
سه شنبه 23 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

آدم‌های زیبا و دوست‌داشتنی به صورت تصادفی به وجود

نمی‌‌آیند.

زیباترین و دوست‌داشتنی‌ترین انسانهایی که می‌شناسیم ،

آنهایی هستند که با شکست آشنا شده‌اند.

آنهایی که رنج را تجربه کرده‌اند.

آنهایی که از دست دادن را تجربه کرده‌اند.

آنهایی که پس از این رویدادهای دشوار ، دوباره مسیر خود

را به سمت زندگی پیدا کرده‌اند.

این افراد، زندگی را به شکل متفاوتی می‌فهمند.

آن را به شکل متفاوتی تحسین می‌کنند.

و نیز به شکل متفاوتی حس می‌کنند.

به همین دلیل، آرام‌تر می‌شوند و دوست داشتن و محبت به

دغدغه‌شان تبدیل می‌شود.



#وین_دایر

#قهرمان_هستم






نوع مطلب :
یکشنبه 21 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

روی کاناپه ولو شده بودم
صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسید، حتی میشد صدای ذرات معلق موجود در  کابینت را هم شنید!
 من در کمال گنگ احوالی در پیج های هنری اینستاگرام چرخ میخوردم.
خیلی اتفاقی به یک پیج برخوردم که جذبم کرد!
نامرد قلم گیرایی داشت و هر چه میخواندی سیر نمیشدی!
در تصاویر و نوشته ها غرق شده بودم که یک چیزی توجهم را جلب کرد!
دختری به نام آذر برای آخرین پست کلی کامنت گذاشته بود!
و همانطور که داشتم نوشته ها رامیخواندم هی به کامنت ها اضافه میشد!
انقدر هم کامنت هایش طولانی بود که همان چند کلمه ی اولی که قربان صدقه ی یارو رفته بود را میخواندم و رها میکردم!

محو پیج بودم که تلفن خانه خیلی به موقع زنگ خورد!
صفحه را بستم و رفتم و تلفن را جواب دادم!
شماره ی ناشناسی بود که هر چه الو گفتم جواب نداد و قطع کرد!
کمی عصبی شدم! این سومین تماس در این دو ساعت بود که پاسخی نمیداد!
دوباره برگشتم به حالت قبل و پیج را باز کردم و دیدم این دختر همانطور بی پروا دارد کامنت میگذارد..!.
در همان حالت عصبی بدون اینکه بخوانم چه نوشته، زیر پست نوشتم خانوم محترم بس کن دیگه! میبینی جوابتو نمیده انقدر کامنت نذار!
گوشی را پرت کردم روی میز!

در تاریکی نشسته بودم و داشتم به صدای نفس های آن مزاحم تلفنی فکر میکردم که گوشی به صدا در آمد!
یک نفر دایرکت پیام داده بود:
آقای محترم صاحب اون پیج فوت شده و اون خانوم نامزدشه که تو این بیست و چند روز! هر شب مدام براش کامنت میذاره!
لطفا دیگه چیزی بهش نگو. گناه داره بنده خدا!
دستانم یخ کرد و لب های خشکید!
دوباره برگشتم به پیجش تا گند کاری ام را پاک کنم که کامنت آخر آذر دلم را لرزاند!
نوشته بود..:
عزیزم شب از نیمه گذشت
زنگ زدم جواب ندادی
پیام دادم جواب ندادی
من میز را رزرو کرده ام و جلوی کافه منتظرم
کافه چی کم کم دارد جمع و جور میکند که برود
خواهشا زودتر خودت را برسان مردم چپ چپ نگاهم میکنند!
بدون تو میترسم
اگر باران بگیرد چه؟
.
.
گوشی را خاموش کردم و داشتم آخرین نخ سیگار را روشن میکردم که دوباره تلفن خانه زنگ زد!
راستش این بار باید به این شماره ی ناشناس و که صدای نفسش را هم میشناسم بگویم....:
فلانی جان
حرفت را بی ملاحظه بگو
نگذار برای وقتی که دیگر نمیتوانم جوابت را بدهم!



 علی سلطانی




نوع مطلب :
جمعه 19 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی


آهسته آهسته ،

پاییز از راه می رسد ...

فصلی پر از تبعیض !

... که متعلق به اقلیت هاست .

آن اندک معشوقه های حقیقی

که دست دردست هم

در پارک های حوالی شهر

روی برگ های زرد ، نارنجی ،

قهوه ای و خشك ،

که همانند فرشی

روی زمین پهن شده

قدم می زنند ...

درهمان حین ،

اگر باران بزند ،

چتر باز نمی کنند

و حسابى ...

هوای دو نفره را ،

استشمام می کنند ...

به کافه می روند

و قهوه ای گرم سفارش می دهند

و به همین بهانه ،

یك دل سیر به هم نگاه می کنند ...

آری پاییز ... ،

متعلق به معشوقه های ،

دراقلیت است

همان هایی که ؛

حسابی دل ما را به سوز می اندازند ...






نوع مطلب :
پنجشنبه 18 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

وقتی به تو می اندیشم

آهویی تشنه

کنار نهر می آید

و وسعت چراگاهان را

به چشم می بینم


هر عصر با تو

دانه ای زیتون سبز

تکه ای از آبی دریا

مرا مست می کند


به تو که می اندیشم

هر آنجا که دستان تو

لمس شان کرده را گل می کارم

اسب ها را آب می دهم

و کوه ها را طور دیگری دوست می دارم






نوع مطلب :
سه شنبه 16 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
با كــــسی كه دوســــتش_داری
شــــــبها 
مهـــــــربان حـــرف بــــــزن
ما نمــــی دانـــیم چـــقدر هســــــتیم!
ولی شــــب هـــمیـشه هـــست
او بــعــــدِ ما
شــــــبها بایــــد بــخـــــوابد
نخـــواســـتی
نـــــمان
ولی پیشِ چــــشمهایش خــــاطرهء خوب بگـــــذار... 





نوع مطلب :
دوشنبه 15 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

بهم نگو خیلی بی ذوقی.

کی اهمیت میده رنگِ لباست چیه و چرا با کیف و رژ لبت

سِت نیست؟

اینکه موهات چتریه یا چرا وقتی هایلایت میکردی اون

آرایشگرِ ناشی یه شاخه کمتر توی فویل گذاشت یا اینکه

زیادی دکلره کرده به من زیاد مربوط نیست!

من ساعت ها میتونم کنارت قدم بزنم، همه ی فروشگاه های

شهر رو بگردیم برای اینکه اون لباس قرمزه رو پیدا کنی بخری،

ولی تهِ همه‌ی "چطوره؟" پرسیدنات میگم

"خوبه، بهت میاد ."

ولی قرن ها در مورد قشنگی خنده هات حرف میزنم . پسِ هر

بار شعر خوندنت قربون صدقه ت میرم! چشماتو همینجوری

سیاه دوست دارم، حتی به طرز دیوانه واری عاشقِ اینم سین و

شین کلمه هات میزنه :)

اگر یک روزی نباشم کدوم آرایشگرِ حرفه ای میتونه خنده هات

رو با نمره چهار بزنه تا یاد من نیوفتی؟ کجا میتونن رنگ

چشمات رو هایلایت کنن؟ کدوم فروشگاه میتونه ستِ "سین"

زدنِ زبونت با لحنِ شعر خوندنت رو از مُد بندازه؟! ممکنه یه

روز به آینه نگاه کنی و یاد من نیوفتی؟ گفتم که بی ذوق

نیستم فقط بلدم تورو اونجوری که بلدم دوست داشته باشم

که هیچکی نتونه اینجوری دوستت داشته باشه...





نوع مطلب :
یکشنبه 14 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

من اگه پسر بودم شروع می کردم به دوست داشتن دختری

که سنش کمه ! قبل از اینکه عاشق بشه ...

قبل از اینکه ... خیابونی ... عطری ... آهنگی ! اسمی ...

دلشو بلرزونه !

می دونین ؟! به نظرم دخترای عاشق ترسناک ترین موجودات

زمین ان !

حتی اگه ماجرایی مربوط به گذشته باشه ...

خیلی گذشته ...

بعضی تصویرا برای یه مرد خیلی می تونه غمگین باشه ...

مثل ...

تصویر دختری که توی ماشین کنارته و سرش رو تکیه داده به

شیشه و یه آهنگ و با بغض گوش میده ...مثل وقتی که اسم

یه مغازه یا کوچه ایی و با حسرت نگاه می کنه !

یا وقتایی که وسط قدم زدن چشماشو میبنده و عطری که

هوارو پر کرده رو با همه ی وجودش نفس می کشه ...

من اگه مرد بودم طاقت دیدن این همه احساس به گذشته ی

یه دختر و نداشتم !

طاقت نداشتم ... برای همینه که می گم شروع به دوست

داشتن یه دختر می کردم ...

وقتی که سنش کم بود ...

اولین عشق یه دختر بودن بهترین اتفاق دنیاس !

معنی هیچ وقت فراموش نشدن و میده ...

من اگه یه مرد بودم همه ی زندگی مو میدادم که اولین عشق

یه دختر باشم ...

وقتی هنوز بشر به معجون جاودانگی نرسیده ... این بهترین

راهه ...

قلب یه دختر امن ترین جا واسه تا ابد نفس کشیدنه !

من اگه یه مرد بودم ...





نوع مطلب :
پنجشنبه 11 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

معمولاً ساعت از دوازده شب كه میگذرد،

پیغامى دریافت میكنید با این تیتر؛

بیدارى ...؟

این یعنى یك نفر روى شما حساب كرده!

خوب فكرهایتان را بكنید...

باز كردن این پیغام عواقب دارد!

باید سنگِ صبور باشید

باید حوصله داشته باشید

باید خودتان را بگذارید جاى ارسال كننده ى پیغام!

یك نفر آنطرفِ خط دارد جان میكَند!





نوع مطلب :
چهارشنبه 10 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

عارضم خدمت شازده که،عهد آن قزاق جوان، تریاک راکه بین

خلق الله، تُقس میکردند،دوباره سوخته اش راباقیمت

بیشتر،ازخودشان پس میگرفتند.

بعضی اقلام، سوخته اش گرانتر است.

قدردل مارابدان



محسن رضوانی






نوع مطلب :
چهارشنبه 10 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

دوجین کار سرم ریخته ...

اول باید خورشید را

به آسمان سوزن کنم

و بعد منت ماه را بکشم

تا به شب برگردد ،

سپس بادها را هل بدهم

تا دوباره وزیدن بگیرند ...

و آنقدر با گل ها حرف بزنم

.. تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند ...

بعد از تو

این دنیا

یک دنیا

کار دارد

تا دوباره دنیا شود ...






نوع مطلب :
سه شنبه 9 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

همه چیز را می شود حاشا کرد

الا عطر آنکه دوستش می داری ....





نوع مطلب :
سه شنبه 9 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

شهریور عاشق انار بود ،

اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد...

آخر انار شاهزاده ی باغ بود

تاج انار کجا و شهریور کجا !

انار اما فهمیده بود

میخواست بگوید او هم عاشق شهریور است ،

اما هر بار تا می رسید فرصت شهریور تمام میشد...

نه شهریور به انار می رسید

و نه انار می توانست شهریور را ببیند ؛

دانه های دلش خون شد و ترک برداشت

سالهاست انار سرخ است ،

سرخ از داغی و تندی عشق...

و

قرن هاست شهریور بوی پائیز میدهد !

حرف دلت را بزن

بگو عاشقی

نترس جانا






نوع مطلب :


( کل صفحات : 34 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
: در گوگل محبوب میکنم
جهت حمایت از عاشقانه های من روی +1 کلیک کنید