تبلیغات
عاشقانه های من
 
عاشقانه های من
چهارشنبه 20 بهمن 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

میدونی ،

دوستت دارم گفتن که هیـچ ...

دوستت دارم شنیـدن هم ،

مسئولیت داره ؟

وقتی ...

کسی بهت میگه دوستت دارم ،

یعنی :

روت حساسـم ،

رو کوچیک ترین حـرف و حرکتت ...

یعنی :

اگه بهم بـدی کنی ،

بیشتـر از هر کسِ دیگه ای ،

ازت می رنجـم ...

اگه کسی بهت گفت :

دوستت دارم ...

یعنی :

دلم میشکنه از کوچیکترین اخمت ...

یعنی :

تــو فرق داری ،

با همه یِ آدمایِ دور و برم ...

وقتی کسی بهت میگه دوست دارم ،

حتـی اگه دوستش هم نداری ،

هوایِ دلشُ داشته باش ...

نذار عشق از یادِ قلبش بـره ،

خـرد نکن غرورشُ ...

نمیگم در جوابش بگـو ،

منم همینطـور ...

اما نابـودش هم نکن .

اون آدم ،

خیلی چیزها رو کنار گذاشته ،

برایِ اون عبارتِ دو كلمه ایِ ساده ...

دوستت دارم شنیـدن ،

مسئولیتش ،

از دوستت دارم گفتـن ،

خیلی بیشتره ..





نوع مطلب :
شنبه 16 بهمن 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

هیچگاه ،

کسی را معطلِ

دوست داشتن های دمِ دستی خود

نکنید ...

اگر فکر می كنید ،

عاشق کسی هستید ...

باید تا آخرین لحظه ی زندگیتان را

با او تصور کرده باشید ...

باید به خاطرِ او

شب و روزتان بهم بخورد ،

باید هیچکس را جز او نبینید ...

اگر اینگونه نبودید ،

او و خودتان را ،

معطلِ عشق نکنید ...

این احساسات گذرا ،

اسمَش عشق نیست .

اگر عشق را نمى فهمید ،

عاشقی نکنید ...





نوع مطلب :
چهارشنبه 13 بهمن 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

غنچه اینجاست ولی عطر نفس های تو نه

مژه برپاست ولی چشم تماشای تو نه

کشف عشق است اگر در دل من جای تو هست

ماه در چشم تو زیباست ولی جای تو نه

نسخه ی گمشده ی طب پزشکان قدیم

قرص شب مرحم تبهاست ولی تای تو نه

در زمستان نگاهی که تنی لرز گرفت

گرمی دل که روا نیست ولی های تو نه

تکه قندی به لب غمزده ی فنجان گفت

طعم می قاتل غم نیست ولی چای تو نه

دل من ساحل شب را به سحر بافت چه سود

اثر پای زمان هست ولی پای تو نه

تو و من غرق ضمیری شده بودیم دریغ

"ما"ی من با تو مهیاست ولی "ما"ی تو نه

به سر انگشت کلامی که نمازم را شست

قصه برجاست ولی عاشق منهای تو نه





نوع مطلب :
دوشنبه 11 بهمن 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
خسته ام از هوای زندگی ام ...
می روم ..
با خودم قدم بزنم .

می روم ..
از خودم رها بشوم ..
می روم ..
با خودم به هم بزنم .........





نوع مطلب :
دوشنبه 11 بهمن 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

لطفاً مپرس که چرا ترک می کنم تو را..

این را فقط بدان که دلیلم موجه است

راحت نمی توانم از این عشق بگذرم..

حتی خود ِخدا هم از این درد آگه است






نوع مطلب :
شنبه 9 بهمن 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
لعنت به من و شعرِ تَرو ریزشِ باران
لعنت به تو و خاطره وبغضِ خیابان

لعنت به جهانی که مرا از توجدا کرد
لعنت به منِ دربه درِعاشق وخواهان

لعنت به تو که در طلبم هیچ نجنگی
لعنت به منِ جنگ طلب در پی سامان

لعنت به همان درد که افتاد به جانم
لعنت به دوایی که نشد ختم به درمان




نوع مطلب :
شنبه 2 بهمن 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی ؟

گرمی ثانیه ای ، خانه شدن را بلدی ؟

تو که ویرانه کننده است غمت می دانم

خوردن غصّه و ویرانه شدن را بلدی

آنقدر سوخته قلبم که قلم می سوزد

شمع گریان شده ، پروانه شدن را بلدی ؟

مرغ عشقی شده دل میل پریدن دارد

بال و پر در قدمت لانه شدن را بلدی ؟

می نویسم من عاشق فقط از قصّه ی تو

در غزل های من افسانه شدن را بلدی ؟

اشک شب های سحر سوخته ام پیش کشت

تلخی گریه ی مردانه شدن را بلدی ؟

هر کسی دیده مرا شاعر مجنونم خواند

تو بگو ' لیلی دیوانه ' شدن را بلدی ؟

این همه ناز کشیدم بشوم معتکفت

بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی ؟





نوع مطلب :
جمعه 1 بهمن 1395 :: نویسنده : مهدی امینی



لعنت به تو ای حادثه ی ناگوار

آتش نشانان ما

لباس هایشان "ضد حریق" بود

نه "ضد آوار"....!








نوع مطلب :
چهارشنبه 29 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

سالها بعد ...

شب تولدت ،

وقتی ...

شیشه ی عینکم را هاااا می كنم ،

زیر چشمی حواسم هست ،

بی هوا شمع ها را فوت نکنی ...

لب هایت که غنچه شد ،

صدا میزنم ،..

آااااای قلبم !

میترسید تو و بچه هایمان ...

می رسید بالای سرم ،

می خندم و مى گویم :

آخ از این لبها ...

با عصبانیت می گویى :

دیوانه ...

و نمیدانی ،

این دیوانه ،

مرا تا تولد بعدی ات ،

زنده نگه می دارد ...

سال ها بعد ،

سال ها بعد را با تو دوست دارم ...

حتی در خیال ...






نوع مطلب :
چهارشنبه 29 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

چهل سالگی به بعد که عاشق شوی

دیگر اسمش را نمی نویسی

کف دستت

و دورش قلب بکشی

یا

عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات

وهی نگاهش کنی

چهل سالگی به بعد که عاشق شوی

یک عصر جمعه ی زمستانی

یک لیوان چای می ریزی

می نشینی پشت پنجره

و تمام شهر را ،

در بارانی که نمی بارد

با خیالش قدم می زنی ...





نوع مطلب :


شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری

ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

خوش و بش کرده ای با خوشبختی سایه ی ِ دیوار وقتی که

دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

چه خاهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری

نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه

سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

 

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند

به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

تصور کن برای ِ عید هـای ِ رفته دلتنگی

به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی

که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله

اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن

الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

رسیدن سهم ِ سیبِ



نوع مطلب :

تا زمانیکه رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش!
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?! 
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی
من به تو ، او به نماز خودش ایمان دارد

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد

"من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد





نوع مطلب :
دوشنبه 27 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
برای گفتن دوستت دارم 
شتاب کنید
تلگراف بفرستید ،
تلفن بزنید ،
نامه بنویسید ،
با هواپیماها ،
قطارها ،
و تمام وسایل نقلیه سفر کنید ...
در پی اش باشید ،
جستجو کنید ،
بیابیدش ...
به دیگران خبر دهید ،
یا با کسی حرف بزنید ،
روی دیوارها بنویسید ،
بر پوست درخت ها حک کنید ،
یعنی هر احتمالی را محک بزنید ...
اگر هم نتوانستید ،
بر دو برگِ کاغذ کاهی بنویسید ...
اما ،
هرگز دیر نکنید ،
در گفتن دوستت دارم ...






نوع مطلب :
شنبه 25 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

من زندگی خودم را می كنم ،

و برایم مهم نیست

چگونه قضاوت مى شوم .

چاقم ،

لاغرم ،

قد بلندم ،

کوتاه قدم ،

سفیدم ،

سبزه ام ،

یا ...

همه و همه به خودم مربوط است

مهم بودن

یا نبودن رو فراموش کن ...

روزنامه ی روز شنبه ،

زباله ی روز یکشنبه است .

زندگی کن به شیوه خودت ...

با قوانین خودت ...

با باورها و ایمان قلبی خودت ...

مردم دلشان می خواهد ،

موضوعی برای گفتگو داشته باشند !

برایشان ،

فرقی نمی کند چگونه هستی ...

هر جور که باشی ،

حرفی برای گفتن دارند .

شاد باش ،

و از زندگی لذت ببر ...

چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟

آنها حتی پشت سر خدا هم ،

حرف می زنند ...!!!





نوع مطلب :
چهارشنبه 22 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

our lips have drug

I kiss you ,I get dizzy 

You do not kiss me, I'm in pain

لب هایت مخـدر دارند...

می بوسمت ,سرگیجه میگیرم ...

نمــی بوسی مرا, درد میکشم ..





نوع مطلب :
سه شنبه 21 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

چه اشتباهی می کنند آنهایی که برای آغوش گرفتن، دنبال تاریخ و تقویم می روند. چه اشتباهی می کنند آنهایی که دوست داشتن را بلدند اما خسیسند! خودتان را راحت کنید شبیه دیوانه ها، در خانه اش را بکوبید، در را که باز کرد، بپرید بغلش، ماچش کنید... تا بخواهد به خودش بیاید شما عاشقش کرده اید ...

خیالتان راحت ؛

هیچ جای قانون دوست داشتن جرم نیست، تازه وقتی معشوق مدتها حدس لحظه حمله را زده ...






نوع مطلب :
سه شنبه 21 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

باید دنیا را

کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته‌ اى

تحویل دهی ...

خواه با فرزند‌ی خوب ،

خواه با باغچه‌ ای سرسبز ،

خواه با اندکی بهبودِ شرایط اجتماعی ...

و اینکه بدانی ،

حتی اگر فقط یک نفر

فقط یك نفر ،

با بودن تو ساده ‌تر نفس کشیده است ،

این یعنی تو موفق شده اى ...






نوع مطلب :
دوشنبه 20 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

مردها دلتنگی هایشان را سیگار نمی کشند....

یا تویِ خیابان قدمش نمی زنند....

طفلکی ها مثل زن ها، لاک قرمز هم تسکین هیچکدام دردهایشان نیست....

مردها دلتنگی هایشان را توی عکس هایِ پروفایلشان فریاد نمی زنند...

مردها مغـرورند..

نمی توانند نیمه شب....

مدت ها پس از رفتنت برایت پیغام بفرستند که"دلم برایت تنگ شده، بانویِ هنوزِ شعـرهایِ شبانه ام...."

مردها

دلتنگی هایشان را نمی نوشند....مست نمیکنند....فراموش نمیکنــند....

مـردهــا

دلتنگی هایشان را می خـوابند....

آنقدر عمیق که، شاید دیگـر هیچ صبحـی بیدارشان نکننـد....

مـردهــا

دلتنگی هایشان را می میــرند....





نوع مطلب :
شنبه 18 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی
خدایا! 
به هر که دوست می داری بیاموز که: 
عشق از زندگی کردن بهتر است، 
و به هر که دوست تر می داری بچشان که: 
دوست داشتن از عشق برتر است.....


"دکتر علی شریعتی"




نوع مطلب :
پنجشنبه 16 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

ای دل ، برای آن که نگیری چه می‌کنی ؟

با روزگار‌ دوری و دیری چه می‌کنی ؟

بی‌اختیار بغض که می گیردت بگو ،

در خود شکست را نپذیری چه می‌کنی ؟

با این اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ ،

تو جای من ، جز این که بمیری چه می‌ كنى ؟

ای عشق ، ای قدیم‌ ترین زخم روزگار ،

در گوشه ی دلم سر پیری چه مى كنى ؟

دست تو را دوباره بگیرم چه می‌شود ؟

دست مرا دوباره بگیری چه مى كنى ؟؟؟





نوع مطلب :
شنبه 11 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

اغلب کسانی که شب ها تادیروقت بیدارند

کسانی هستندکه در روز گمگشته ای دارند که شب ها خیال ان رهایشان نمی کند!!

کسانی هستندکه درطول روز حجم سنگینی ازنبوده ها ونداشته هارا متحمل می شوند و مجبورند درمقابل دیگران لحظه به لحظه نقاب عوض کنند و شب که می شود

خودشان می شوند ...

گاه لابلای گریه ای ،

گاه غرق شدن در سکوتی،

گاه در جوار گوشی های موبایل امروزی






نوع مطلب :
چهارشنبه 8 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

باران می بارد

به دعای کداممان

نمی دانم!

من همین قدرمی دانم

باران

صدای پای اجابت است

و خدا

با همه ی جبروتش

دارد ناز می خرد،

نیاز کن...






نوع مطلب :
چهارشنبه 8 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

مهربان ترین قسمتِ زندگیِ هر شخصى

زمانیست كه آنكسى را كه دوست دارد، دوستش بدارد!

منظورم را میفهمی؟

اینكه كسى باشد كه تو را آنطور كه دلت میخواهد دوست بدارد، میشود مهربان ترین قسمتِ زندگیِ تو..

نسبت به تمامِ مسائل خوش بین می شوى

لبخند میزنى

ایده میدهى

فكرت باز میشود

و حتى دیگر نسبت به مسائلى كه دلت را میزد واكنش نشان نمیدهیى !

در دوست داشتن، نیروى عجیبى نهفته است.

این را وقتى كه تو را خیلى دوست داشتم فهمیدم!





نوع مطلب :
دوشنبه 6 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

در جهانی

زندگی میکنیم...

که باید پنهانی

عشق بازی کرد!

درحالی که

خشونت را

درروز روشن تمرین میکنند...!



جان لنون






نوع مطلب :
یکشنبه 5 دی 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

او نفهمد، شعر با هذیان چه فرقی میکند..؟

او نباشد، خانه با زندان چه فرقی میکند..؟

او که باشد، دست در دستت دهد، در هر زمان؛

زلـزلـه یا نـم نـم باران چـه فرقی میکند..؟

رفتنی باشد بهانه خووب دستش میرسد؛

التماس و دیده ی گریان.. چه فرقی میکند..؟

رفت و با این رفتنش دندان عقلم را شکست

تا نیاید، دکـتـر و درمان چه فرقی میکند..؟

بخت ما از ابتدا برگشته و بد بوده است..

حال، ده رمـّال و صد فنجان.. چه فرقی میکند..؟

تا زمانی که نیاید فصلِ پاییـزِ مـن است؛

دی و بهمن.. تیر یا آبان.. چه فرقی میکند..؟






نوع مطلب :
سه شنبه 30 آذر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

بوی یلدا را میشنوی؟

انتهای خیابان آذر ...

باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان .

قراری طولانی به بلندای یک شب.

شب عشق بازی برگ و برف ...

پاییز چمدان به دست ایستاده !

عزم رفتن دارد ....

آسمان بغض میکند .... میبارد.

خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست ...

دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن میدهد

آخرین نگاه بارانی اش را

به درختان عریان میدوزد

دستی تکان میدهد ....

قدمی برمیدارد سنگین و سرد

کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز ...

و... تمام میشود .

پاییز ای آبستن روزهای عاشقی ،

رفتنت به خیر ...

سفرت بی خطر





نوع مطلب :
دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

بیا در آغوشم،

بگذار " تــــــو " را ببوسم،

میخواهم در گرمی

آغوشت بسوزم

به من نگاه کن،

بگذار تا میتوانم " تــــــو " را ببینم،

بگذار دستانت را بگیرم،

و درآغوشت آرام بگیرم . .





نوع مطلب :
یکشنبه 28 آذر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

عـزیزتـرین آدمهــا ؛،،،

مثـل پازلــن !!!

اگـه نبـاشـن ...

نـه جـاشـون پـر

میشـــه!!!!

نـه چیـزی

جاشـونـو مـی گیـره !!!






نوع مطلب :
جمعه 26 آذر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

امشب خدا را دیدم از فرط توهم

در کافه ها مـِـی میزد از اندوه مردم

گفتم بگویم پس چرا مستی خدایا

آخر تو تنها چاره ام هستی خدایا

دیدم خودم مستم چه گویم با خدایم

دیشب کجا بودم ببین امشب کجایم

در کافه ها می گردم از بی بند و باری

حتی خدا را می کشم تا میگساری

یارب حلالم کن که امشب مست هستم

یک شب فقط با خالقم همدست هستم

حالا که بر جرمم ، خدایا ، چشم بستی

من هم خطایت را نوشتم پای مستی ...






نوع مطلب :
جمعه 19 آذر 1395 :: نویسنده : مهدی امینی

مرا بی هوا نبوس!

دیوانه...

قلبم فرو می ریزد

مگر نمی دانی

شکوفه های بهاری

با هر نسیم کوچکی

می افتند

به زیر پای درخت...

اینطور ویرانگر

مرا نبوس!





نوع مطلب :


( کل صفحات : 34 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
: در گوگل محبوب میکنم
جهت حمایت از عاشقانه های من روی +1 کلیک کنید